........
نمی دانی چه کنی؟کتاب میخوانی. فیلمی میبینی و سعی میکنی در دنیایی که ساخته اند غرق شوی...حوصله نداری ...حوصله این ادم هایی که هر کدام با بوسه هایشان بر گونه های سردت ارزوی طناب داری بر گردنت دارند. حوصله نداری حرف بزنی. حوصله شنیدن هم نداری
دلت را به چی خوش کردی؟ به ادمی با دست های گرم و مردانه؟ به کسی که هست و می دانی نیست.به عطر سرنوشت در میان مو های باد .... هان ... به کدامش....
قاتل شدی... میکشی شان... و تندیس وار بر اجسادشان می ایستی.... لحظه هات را میگویم همین دقیقه دقیقه های این زندگی تکراری را. زن......د....گی...
چقدر غریبه ام با این کلمه.حوصله اش را ندارم. خسته شدم از تکرار ش. دروغ دروغ همه چیز من تو ، عشقی که داریم به این کره خاکی با این نیروی جاذبه لعنتی که همه مان را محکم به خودش چسبانده و حتی برای لحظه ای اجازه رهایی نمی دهد.
"حالم خوب است"؟
چقدر این دروغ را هر روز به هزاران نفر تکرار کردم
"از نظر من......"
کدام من.... مگر منی هست.....وجود دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بی خیالمثل همیشه زندگی باید کرد و تحمل......یادت باشد که تو جسارت مردن هم نداری. نمی توانی خودت را گول نزن.
پس زندگی باید کرد و تحمل...............

گاهی شعری میخوانی تا نفسی تازه کنی... تا کمی غرق شوی در دنیایی که نباشی.اما گاهی پشت کلمه به کلمه اش خودت را مییابی و نمی توانی غرق شوی و باید بایستی و غرق شدن دیگری در دنیایی مثل خودت تماشا کنی.شیما تیمار..... شاعری که الان در میانمان نیست اما شعرش هنوز ماندگار و دنیایش هنوز جاودان.عصر یکشنبه بود. مثل همیشه دور هم جمع شده بودیم تا بعد از هفته ای از زندگی برای چند ساعتی جدا شویم و در دنیای شعر غوطه ور شویم.تا اینکه دوست عزیزی شروع به خواندن شعری کرد که مرا از درون برانگیزاند و ظاهرم را فرو داد. شعر و شعر هایی که هر کدام حس و دنیایی پشتشان بود و نمیتوانستی تراژدی کلماتش را نادیده بگیری.....این شعر را امروز در این یادداشت میگذارم به یاد شیما تیمار و ان عصر یکشنبه که مرا در خود فرو داد.
خانم !شما را کجا دیده ام ؟
چقدر شبیه نقطه ای هستید که گیر کرده آخر این جمله
یا سه نقطه ی یک شعرناتمام
آقا !این کودکی که دستش در دست شماست
کمی شبیه جنین مرده ی من نیست ؟
یکی بگوید اگر در طول این خیابان
راه بروم و انگشتانم را به پوست فلزی ماشین ها بکشم
چه رنگ می شود ؟
راستی شما هم
در چهره ی پاسبان جوان سردرگمی را می بینید ؟
به آن زنی که راه می رود با زنبیل رنگینش
بگویید :روی اجاق خانه ی من
تنها شعرهای خط خورده می سوزند
به آن زنی که اندامش حکایت می کند
از دو نبض می گویم خانم !
من معتاد به قرص های اعصابم
و جنین هایم یکی یکی می میرندکسی می داند با چند آب پاش
چراغ های راهنمایی را باید آب بدهم ؟
کسی می تواند به این پاسبان یاد بدهد
چطور می شود سوت بلبلی زد ؟
راستی اگر در طول این خیابان راه بروم
و انگشتانم را به پوست فلزی ماشین ها بکشم
چه رنگ می شود ؟
سلامی دوباره.....
به افتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابر ها که فکر های طویلم بودند و
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
و به مادرم که در اینه زندگی میکرد و شکل پیری من بود
می ایم
و استانه پر از عشق میشود
و من در استانه به انها که دوست میدارند
و دختری که هنوز انجا
در استانه ی پر عشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد...
میدانی چقدر دلم هوای زیر زمینی نوشتن کرده بود....
باورم نمیشد که بتوانم دوباره از نو بنویسم.....
بتوانم دوباره خودم باشم در شرق بنفشه.....و از زیرزمینی هام بنویسم........
دلم هوای نوشتن داشت ...حالش هیچ خوب نبود.... اما حالا .......
به افتاب سلامی دوباره خواهم کرد....

سلام.
اینجا همه چیز خوب است . ولی من دلم گرفته است .دلم گرفته است و میدانم چراغ های رابطه خاموشند.دلم مهمانی گنجشکان می خواهد و کسی نیست....
دلم گرفته است .....
تمام روز در اینه گریه کردم
بهار پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله تنهائیم نمی گنجید....نمی گنجید...
گفتم دیگر از غم نمی نویسم . اما این غم نیست دلتنگی های ادمیست. نمیتوانم همانطور که هر روز به همه ی صداها و نگاه ها لبخند می زنم .جلوی اینه ی نوشتهایم هم باستم و ان لبخند مسخره را بر لب داشته باشم ...
من دروغ گویی خوبی ام .....روزی صد بار این دروغ مسخره را در جواب حالت چطور است میدهم....؛خوبم؛ خوبم ...خوبم.....اما....
شما چطور؟حال شما چطور است؟...
.....
تا به کی باید رفت از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما ان دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از دیاری به دیاری دیگر ......
می دونم خسته شدید بس که از رفتن نوشتم .بس که از غم نوشتم
اما باور کن سخته .جدایی از این همه خاطره سخته .چطور میتونم صبح از خواب بلند شم و مرضیه و ریحانه رو نبینم .چطور میتونم شوخی ها و خنده های دروغی ابوالفضل کبیری رو از یاد ببرم. چطور می تونم ظهر ها تو کانون نرم . با بچه ها نباشم. تریا نرم و.....
میدونم نمیتونم...
اما هنوز کسی نیست که دلداریم بده پس خودم باز مثل همیشه خودمو دلداری میدم و میگم:
این نیز میگذرد چون میگذرد غمی نیست.....
رفتن...
از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خداحافظ بگوید
از عادات انسانیش نمیپرسند.....
ناگاه باید با ان روبرو شود و بپذیرد.....وداع را......درد مرگ را.....رفتن را...
از منم کسی نپرسید که دلم میخواد برم یا نه .کسی نپرسید که دلم می خواد از اینجا برم یا نه
کسی نپرسید که ایا میتونم از این همه خاطره های خوب و بد دل بکنم یا نه
از این همه ادما.. دوستا...
نه رفتن همیشه سخت بوده . حتی از فکرشم دیونه میشم .. اما این رسم همیشه بوده
و همیشه ادما باید برن و دل بکنن.
دارم سعی خودمو میکنم ولی..
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشقا و دل بستگی ها
خیلی سخته
ولی چاره ندارم
جاده فریاد میزنه بیاااااااااا......................................
.....
دلم برای نوشتن تنگ شده.دلم لک زده برای یه جای ساکت و خلوت که بنشینم و بنویسم و بخوانم.
گاهی از این همه هیاهو دلم میگیرد .گاهی از قیافه ی ادم ها حالم بهم میخورد از صدایشان که فقط حرف میزنند حرف حرف حرف...
شاملو میخوانم و خودم را دلداری میدهم که اری شاید
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
ومن ان روز را
انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم
اما ....
..هنوز .. دلم.. گرفته...
مسجد... من... کجاست...
خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره ان ابگیر ایمن است که راهش
از هقت دریای بی زنهار میگذرد؟
خیلی وقته که ازت دور شدم
از خودم بیشتر از تو
خیلی وقته که دیگه باهات درد و دل نمیکنم. دیگه سرمو رو زانوات نمیزارم و های های گریه نمیکنم
خیلی وقته که دیگه موقع های غروب تو اسمون نگاه نمی کنم و با شنیدن صدای اذان اشک
تو چشمام نمیاد
چی شد؟هان چی شد؟
پس کو ؟ من چی شدم؟
چرا اینقدر حس میکنم ازت دورم ...اصلا چرا فکر کردم بهت نزدیک شدم؟
خدا جونم دلم برات تنگ شده... دلم به اندازه ی همه ی دلا برات تنگ شده.
دیگه حتی دستم هم به نوشتن نمیره
همه چیز تو ذهنم موج می زنه تو ذهنم طوفانیه اما هر چی میخوام روی دل سفید کاغذ خالیش کنم نمیشه
دیگه کاغذم دل شنیدن حرفای منو نداره .اگرم داره دستم نمی ره تا بنویسم بنویسم که....
می خوام برگردم..خیلی وقته که می خوام از همه ببرم
از همه ی اونایی که ادعا میکنن میفهمن از همه ی اونایی که وقتی از دیدشون بری از دلشونم رفتی
از همه ی این ادما همه ی....ا..ی...ن... ا..د...م...اااااااا
میخوام دوباره پیدات کنم .میخوام دوباره خودمو پیدا
کنم .این بار دیگه از دستت نمیدم قول میدم.فقط یه فرصت دیگه بهم بده .فقط یه فرصت دیگه....
خدای را
ای ناخدای من
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟
مسجد من کجاست؟
با دست های عاشقت
انجا
مرا
مزاری بنا کن.
روی او عید منست و عید من خود روی اوست
هر دمی صد عید دارم چون که امد دوست دوست
بهار .....
در این سرای بی کسی....
بهار همه جا سرک کشیده. و در دل من...

عیدتون مبارک
بردگی يا زندگی
در هر گوشه این دنیای دیگر نه چندان بزرگ و نه چندان دست نیافتنی ـ البته اگر پاسپورت مناسب را داشته باشی ، که آن خود بحث دیگریست ـ هرروز چندین هزار ازدواج صورت میگیرد. شوق و شور و شادی ، رقص و پایکوبی، چشمانی که از اشک شادی تر میشود و زن و مردی ـدر اینجا به ازدواج همجنسگرایان نمی پردازیم ـ که دست در دست هم میروند تا کنار هم زندگی مشترکی را بسازند. صحنه ای که در بالا ترسیم شد برای بسیاری از ما آشناست و خوش آیند، شرکت در جشن عروسی حادثه مهمی ست برای زن و مرد همپیمان و نیز برای تمام کسانی که توسط آنان انتخاب شده اند تا در شادی شان شریک باشند. خوب تا اینجا که کم یا بیش همه با آن آشنا بودیم.
و آنچه که در این موارد ذهن کسی را مشغول نمیکند جدایی است. طلاق.
ازدواج در فرهنگ های مختلف مفهوم متفاوتی دارد.
در کشورهای پیشرفته که مبارزات زنان موجب شده که جایگاه تثبیت شده ای در اجتماع داشته باشند و از نظر اقتصادی وابستگی های به مراتب کمتری ـ در مقایسه با کشور های در حال توسعه و فرهنگ سنتی ـ به شریک زندگی خود داشته باشند، ازدواج بیشتر طریقیست برای شا دتر زندگی کردن، وسیله ای که خوشبختی دو نفر را تامین کند. هر چند در آنجا هم مشکلات بسیار به وجود میآید و همزیستی در بسیاری موارد به بن بست میرسد. اما ازدواج وسیله است.
ایران را ببینیم :
ازدواج به طور عام از شکل وسیله خارج شده است..ازدواج هدف است.
چندی پیش که فیلم روزی که زن شدم در سینمای استکهلم اکران شده بود ، در آنجا نیز در دیالوگ دختران جوان با زن پیری که کمبود های سالیان زندگیش را با خرید آنچه در حسرتش بود تسلا میداد همین را دیدم.
در بسیاری از خوانواده ها از هنگام تولد دختر بچه، مادر خوب و بافکر شروع به کنار گذاشتن پول یا چیزهایی برای او میکند تا به عنوان جهاز به خانه شوهر ببرد.
سرنوشت دختر کم یا بیش به عنوان همسر تائین میشود.چند صباحی هم در اختیارش گذاشته میشود تا بتواند به هدف برسد.در این مدت شخصیت او ساخته میشود اما با حفظ حقوق لازم برای تغییرات اصلی یا فرعی که همسر آینده صلاح مییبیند.رویا های بزرگ، آرزو های بزرگ ، خیالبافیهای روزانه ، شعر،کتاب ، همه و همه در عمل به زندگی دختر در دوران قبل از ازدواج تعلق دارد و ازدواج نقطه عطف زندگیست نه در جهت دستیابی به این آرزوها و آرمانها ،بلکه در جهت صرف نظر کردن از آنها و در خدمت خانواده و حوائج آن قرار گرفتن.و این امر تنها به ایران برنمیگردد بلکه در دیگر فرهنگ ها و کشور ها هم صادق است.
چندی پیش فیلمی را میدیدم به نام "چگونه یک لحاف چل تیکه بسازیم "، این فیلم از ساخته های هالیوود است و با دیدگاه خاص جامعه محافظه کار آمریکایی زندگی چند زن میانسال و خردسال را از زبان خود انها به طریق روایتی مطرح میکند. در جایی از این فیلم زنی شناگر در مقابل سئوال همسرش که از او میپرسد "چه شد که دیگر به دنبال آرزوهایت نیستی؟ چه شد که دیگر به آن محل مورد علاقه ات برای شنا نمی روی؟ چه شد که رویاهایت را فراموش کردی ؟" میگوید: " نمیدانم!!! فکر میکنم که همسری خانه دار شدم "
ازدواج به شکل هدف در آمده است ، در راه رسیدن به این هدف و بافتن همسری که با نرم های اجتماعی مناسبتر تشخیص داده شود وسایل مختلفی به کار گرفته میشود. تا انجا که هدف اصلی ازدواج تحت شعاع قرار میگیرد و حتی فراموش میشوند. شادی، خوشبختی، و احساس مطبوعی که انسانها از همزیستی با یکدیگر میباید حس کنند.
چند ازدواج را در پیرامون خود میشناسیم که این عملکرد را داشته باشد، و این نیاز ها را تامین کند ؟ چرا ؟
در حدی نیستم که بنوانم چنین مساله ای را تفسیر کنم و دنبال راه حل برایش بگردم ادعایش را هم ندارم اما با تمام وجودم به این شعر" فروغ" اعتقاد دارم که:
حلقه.....
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا لین چنین تنگ گرفتست به بر
مرد حیران شد و گفت:
"حلقه خوشبختی ست
حلقه زندگیست"
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد....
سالها رفت وشبی
زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر
دید در چهره ی رخشنده ی او
سالهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید
که وای
این حلقه که در چهره ی او ا
این همه تابش و رخشندگی است

